Sunday, July 01, 2012

Thursday, June 21, 2012

Tuesday, May 15, 2012

رفتیم ، تاانتهای درختان- شعر و نقاشی اززری اصفهانی


رفتیم

تا انتهای درختان
و انتهای کوه
برروی صخره خیسی
غمگین و خسته نشستیم
درروبرویمان همه زیبایی ها بودند
آن رود خانه که که از آن عبور میکردیم
آن سنگ ها که فرو می غلطیدند
درزیر گام های ما

و ررهگذران
می گذشتند
و گاهی حتی
لبخند میزدند
گویی که آشنای قدیمی بودند
رفتیم
تا انتهای درختان
ورودخانه
و آن صخره های خیس
و دیگر
پایان راه بود

باید که هرکدام جدا می رفتیم
درراه ها
و فاصله ها
درپیش رو ستاره مغرب بود
و ماه که درتاریکی
مثل شکوفه ای سپید
روی شاخه آبیرنگی
آرام میشکفت


و اینجا دیگر
پایان قصه بود
پایان رودخانه
پایان عشق
و پایان راه

Thursday, May 03, 2012

Tuesday, May 01, 2012

تولد - شعر و تابلوی نقاشی از زری اصفهانی



تولد *
من دربهاربه دنیا آمدم
درسایه سار آن درخت توت قدیمی
درعطر شاخه های شسته ریحان
و بوته های نارس گندم
همزاد من قناری تنهایی بود
که پشت میله های قفس میخواند
نت های یک ترانه از یاد رفته را
گاهی هنوز هم
وقتی میان بوته های ترد علف راه میروم
از پشت یک حصار خیالی
آوازهای آن قناری کوچک را
از دوردست میشنوم
و در قلبم
نت های یک ترانه گمگشته درسکوت
تکرار میشوند

Friday, April 27, 2012

نقاشی از من رودخانه 

Tuesday, April 10, 2012

وقتی که شعر می سرودم و تابلوی خورشید -زری اصفهانی




وقتی که شعر میسرود م
یکباره یا د ابر تاریکی افتادم
که خاطرات جویبارهای آبی
ورودخانه های سبزرا
با خود مرور میکرد
و باز یاد درختی افتادم
که خاطرات یک شکوفه گلرنگ را
درذهن خویش تصویر میکرد
وقتی که شعر میسرودم

یک شمع پشت پنجره ای
خاموش شد
و درپیاده روی خیس

یک رهگذر به زمزمه
آوازی خواند

و
ناگاه
از لابلای برگهای درخت بید
آواز یک پرنده شب خوان فرو چکید
وماه
درپشت تکه ابر سفیدی
گم شد
وقتی که شعر میسرودم
...........

Monday, April 09, 2012

شاید که سنگ باشم - زری اصفهانی




شاید زسنگهای بیابان هایم

و ریگزارهای ساحل یک رود خشک

ویا شاید

ازصخره های بلندم

آنجا که رودخانه ها آغاز میشوند

و لابلای سنگ ها

آهسته و صبور گذر میکنند

شاید که از غبار صحراباشم

که یکروز همراه باد

از دوردست زمان ها رسیده ام !

شاید که گردباد ی

یکشب مرا میان برگ درختی

با خود زکهکشان گمشده ای

آورده است


شاید ولی ستاره تنهایی هستم

افتاده از مدار

و می چرخم

برگرد شهرها و کوچه ها و خیابان ها

درغربت غریب غروبی غمگین


و شاید هم

یک شاعرم

که سرنوشت مرا آسمان

با ابروباد و ماه و شب و جویبار

یک جا نوشته است

و من گاهی

درلابلای برگهای درختان

پنهانم

و گاهی

با باد و ماه و رود سفر میکنم

و یکشب هم

مهتاب از دریچه چشمانم

درمن حلول کرد

وقتی که ماه شدم

و درمیان حریری آبی

بالای شاخه های درختان کاج

غمگین به خواب رفتم

و ازآن پس

همراه یک پرنده بی نام

بر بام خانه ام

در کوچه های خاکی آن شهر دوردست

درخوابهایم

پرواز میکنم

و آواز میخوانم

آری

شاید که سنگ باشم

سنگی که از فراز کوه بلندی

لغزیده است

دردره ای که برف برآن می بارد

و برف برآن می بارد

و برف برآن می بارد

Wednesday, February 29, 2012

گاهی باید گریخت - زری اصفهانی


گاهی باید گریخت
چون سنجابی که از صدای پا ی من میگریزد
و لابلای برگها گم میشود

میروم تا ازصدای هیاهوی جهان
پنهان شوم
درمیان باد سرد دریا
و آفتاب بی رمق شامگاه
هیچ چیزی درجهان ارزش اندوه مرا ندارد
و ارزش جدال های بی ثمر را
در برهوت غوغای جهان
نه گوشی برای شنیدن مانده است
و نه دلی برای دوست داشتن
نه چیزی برای نگریستن

ونه شانه ای برای گریستن

دراین چشم انداز
به هیچ چیز نمی نگرم
مگر غروب
که شوخ و شیدا
شنا میکند
دردریا


بی اعتنا
به همهمه دوردست خیابان
و آدمها

میروم و گم میشوم
درمیان تنهایی ها
تا پنهان شوم از غوغای جهان
چون سنجابی که از صدای پای من میگریزد
و د رلابلای برگها گم میشود