
Wednesday, May 02, 2012
Tuesday, May 01, 2012
تولد - شعر و تابلوی نقاشی از زری اصفهانی

درسایه سار آن درخت توت قدیمی
درعطر شاخه های شسته ریحان
و بوته های نارس گندم
همزاد من قناری تنهایی بود
که پشت میله های قفس میخواند
نت های یک ترانه از یاد رفته را
گاهی هنوز هم
وقتی میان بوته های ترد علف راه میروم
از پشت یک حصار خیالی
آوازهای آن قناری کوچک را
از دوردست میشنوم
و در قلبم
نت های یک ترانه گمگشته درسکوت
تکرار میشوند
Friday, April 27, 2012
Tuesday, April 10, 2012
وقتی که شعر می سرودم و تابلوی خورشید -زری اصفهانی

Monday, April 09, 2012
شاید که سنگ باشم - زری اصفهانی

شاید زسنگهای بیابان هایم
و ریگزارهای ساحل یک رود خشک
ویا شاید
ازصخره های بلندم
آنجا که رودخانه ها آغاز میشوند
و لابلای سنگ ها
آهسته و صبور گذر میکنند
شاید که از غبار صحراباشم
که یکروز همراه باد
از دوردست زمان ها رسیده ام !
شاید که گردباد ی
یکشب مرا میان برگ درختی
با خود زکهکشان گمشده ای
آورده است
شاید ولی ستاره تنهایی هستم
افتاده از مدار
و می چرخم
برگرد شهرها و کوچه ها و خیابان ها
درغربت غریب غروبی غمگین
و شاید هم
یک شاعرم
که سرنوشت مرا آسمان
با ابروباد و ماه و شب و جویبار
یک جا نوشته است
و من گاهی
درلابلای برگهای درختان
پنهانم
و گاهی
با باد و ماه و رود سفر میکنم
و یکشب هم
مهتاب از دریچه چشمانم
درمن حلول کرد
وقتی که ماه شدم
و درمیان حریری آبی
بالای شاخه های درختان کاج
غمگین به خواب رفتم
و ازآن پس
همراه یک پرنده بی نام
بر بام خانه ام
در کوچه های خاکی آن شهر دوردست
درخوابهایم
پرواز میکنم
و آواز میخوانم
آری
شاید که سنگ باشم
سنگی که از فراز کوه بلندی
لغزیده است
دردره ای که برف برآن می بارد
و برف برآن می بارد
Wednesday, February 29, 2012
گاهی باید گریخت - زری اصفهانی

Sunday, February 26, 2012
ایکاش - زری اصفهانی
Friday, February 24, 2012
فنجانی قهوه در انتهای خیابان

و به کوچه بگریزیم
خش خش کنان در خنکای شب
به جستجوی ستاره های رنگی
درآویزهای یخ برویم
به جستجوی زندگی که می چکد از آسمان
چون گرده شکوفه های هلو
گاهی زندگی یک فنجان قهوه است
در انتهای خیابان کوچک ما
گرمایی خرد
آعوش گشوده درسرمای عظیم جهان
وشعله ای رقصان
درانتهای درخنان پژمرده پائیزی
بیا امشب شال و کلاه کنیم
وبه کوچه بگریزیم
گلبرگهای سپید برف
صدای خش خش گامهایمان برزمین
وفنجانی قهوه درا نتهای خیابان
که سهم کمی هم نیست
درزمانی چنین نا بسامان
وجهانی چنین نا پایدار
Thursday, February 23, 2012
ای شهر من - دکترزری اصفهانی

Friday, February 17, 2012
قهو ه خانه - دکترزری اصفهانی

Tuesday, February 07, 2012
باد و چشم انداز تهی - زری اصفهانی

Friday, January 27, 2012
ﻣـﺎﻳـﺎ ﺁﻧﺠـﻠﻮ- ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ- ترجمه از زری اصفهانی

ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ، ﺑﻪﺩﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪ. ﺩﺭ ﺷﺮﺍﻳﻄﻲ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﻧﮋﺍﺩﭘﺮﺳﺘﻲ ﺣﺎﮐﻢ
ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﺭﮐﺎﻧﺰﺍﺱ ﻧﺰﺩ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﻓﻘﻴﺮﺵ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻳﺎﻓﺖ. ﺩﺭﺳﻦ
١٦ ﺳﺎﻟﮕﻲ ﺑﭽﻪﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺄﻣﻴﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮﺵ ﺑﻪ
ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺁﺷﭙﺰ ﻭﮔﺎﺭﺳﻦ ﻭﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪﮐﺎﺭﮐﺮﺩ. ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺑﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻥ
ﺁﺛﺎﺭ ﺷﮑﺴﭙﻴﺮ ﻭ ﺍﺩﮔﺎﺭ ﺁﻟﻦ ﭘﻮ ﺑﻪﻧﻮﺷﺘﻦ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﻥ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﺷﺪ . ﺍﻭ
ﻳﮏ ﺷﺎﻋﺮ، ﺗﺎﺭﻳﺦﻧﻮﻳﺲ، ﻫﻨﺮﭘﻴﺸﻪ، ﻧﻤﺎﻳﺸﻨﺎﻣﻪﻧﻮﻳﺲ ﻭ ﻓﻌﺎﻝ ﺣﻘﻮﻕ
ﺑﺸﺮ ﺍﺳﺖ. ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﺗﻬﻴﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮﺩﺍﻥ ﻓﻴﻠﻢ ﻣﻲﺑﺎﺷﺪ. ﺍﺯ ﺳﺎﻝ
١٩٨١ ﺍﺳﺘﺎﺩﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭﻳﮏﻓﺎﺭﺳﺖﺩﺭﺷﻤﺎﻝﮐﺎﺭﻭﻟﻴﻨﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ(
ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻲ). ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﻱ ﺍﺳﭙﺎﻧﻴﺎﻳﻲ، ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻲ ﻭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﻱ ﻭ
ﺯﺑﺎﻥ ﻣﻨﻄﻘﺔ ﻏﺮﺏ ﺁﻓﺮﻳﻘﺎ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲﮐﻨﺪ. ﺑﺎ ﻳﮏ ﻣﺒﺎﺭﺯ ﺁﺯﺍﺩﻳﺨﻮﺍﻩ
ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺏ ﺁﻓﺮﻳﻘﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺪﺗﻲ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﻣﺼﺮ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍ ﻥ ﺍﺩﻳﺘﻮﺭ
ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﺔ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻲ ﺯﺑﺎﻥ ﺧﺎﻭﺭﻣﻴﺎﻧﻪ، ﻋﺮﺏ ﺁﺑﺰﺭﻭﺭ، ﮐﺎﺭﻣﻲﮐﺮﺩ.
ﻣﺪﺗﻲ ﻫﻢ ﺩﺭﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻏﻨﺎ ﺑﻪﺗﺪﺭﻳﺲ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻥ
ﻣﺎﺭﺗﻴﻦ ﻟﻮﺗﺮﮐﻴﻨﮓﻭ ﺍﺯﻓﻌﺎﻻﻥﺟﻨﺒﺶﺿﺪﻧﮋﺍﺩﭘﺮﺳﺘﻲ ﺑﻮﺩ.ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﻱ
ﺍﻭ ﺍﺯ ﭘﺮﻓﺮﻭﺷﺘﺮﻳﻦﮐﺘﺎﺑﻬﺎﻱ ﺭﻣﺎﻥ ﻭﺷﻌﺮ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ
ﺟﻤﻠﻪ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﻱ ﻣﺸﻬﻮﺭﺵ ﻣﻲﺗﻮﺍﻥ ﺍﺯ:
ـﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﭘﺮﻧﺪﺓ ﺩﺭﻗﻔﺲ ﺁﻭﺍﺯﻣﻲﺧﻮﺍﻧﺪ
ـ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡـﻣﺠﻤﻮﻋﺔﺷﻌﺮ
ﻓﻘﻂ ﺟﺮﻋﻪﻳﻲ ﺁﺏ ﺧﻨﮏ ﺑﻪﻣﻦ ﺑﺪﻩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻦﮐﻪ ﺑﻤﻴﺮﻡ
ﻫﻤﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﮐﻔﺸﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺷﻌﺮ ﺯﻳﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﺳﺖ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺗﻮ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻪﺯﻳﺮ ﺑﮑﺸﻲ
ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺗﺎﺭﻳﺦ ﭘﺴﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻲ
ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻏﻬﺎﻱ ﮔﺰﻧﺪﻩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺕ
ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺧﺎﮐﻬﺎﻱ ﻫﺮﺯ ﺑﮑﺸﺎﻧﻲ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻢﭼﻮﻥ ﻏﺒﺎﺭﻱ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﺩ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺁﻳﺎ ﺳﺮﻓﺮﺍﺯﻱ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻣﻲﺳﺎﺯﺩ؟
ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﻭ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺍﻱ
ﺯﻳﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮔﺎﻡ ﻣﻲﺯﻧﻢ ﺳﺮﻓﺮﺍﺯﺍﻧﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﮐﻪ
ﭼﺎﻩ ﻧﻔﺘﻲ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ؟
ﻭ ﺩﺭﺍﺗﺎﻗﻢ ﻣﻲﻃﭙﻢ
ﻫﻢﭼﻮﻥ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ
ﺑﺎ ﺍﻣﻮﺍﺟﻲ ﺍﺯ ﻳﻘﻴﻦ
ﻫﻢﭼﻮﻥ ﺍﻣﻴﺪﻱ ﮐﻪ ﻓﻮﺍﺭﻩ ﻣﻲﮐﺸﺪ
ﺑﺎﺯﻫﻢ ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺁﻳﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻣﺮﺍ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﺒﻴﻨﻲ؟
ﺑﺎ ﺳﺮﻱ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﺑﻪﺯﻣﻴﻦ
ﺩﻭﺧﺘﻪﺷﺪﻩ
ﺑﺎ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﻳﻲ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻫﻢﭼﻮﻥ ﻗﻄﺮﺍﺕ
ﺍﺷﮏ
ﺑﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩﻱ ﻋﻤﻴﻖ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻭ ﺿﻌﻒ؟
ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻌﺎﺻﺮ
ﺁﻳﺎ ﺳﺮﺍﻓﺮﺍﺯﻱ ﻣﻦ ﺗﻮﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲﮐﻨﺪ؟
ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺳﺨﺖ ﻭ ﻧﺎﮔﻮﺍﺭﺍﺳﺖ
ﺯﻳﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲﺧﻨﺪﻡ ﮔﻮﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻌﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﻃﻼ
ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ.
ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺑﻪﻣﻦ ﺷﻠﻴﮏ ﮐﻨﻲ
ﻫﻨﮕﺎﻣﻲﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﻴﺎﻁ ﭘﺸﺖ ﺧﺎﻧﻪﺍﻡ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ
ﻣﻲﮐﺎﻭﻡ
ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﮐﻨﻲ
ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻧﻔﺮﺕ ﺳﺮﺷﺎﺭﺕ ﺑﮑﺸﻲ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﻫﻮﺍ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺁﻳﺎ ﺟﻨﺴﻴﺖ ﻣﻦ ﺗﺮﺍ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﻣﻲﺳﺎﺯﺩ
ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺷﮕﻔﺖﺁﻭﺭﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ
ﺑﺮﻗﺼﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ
ﺩﺭﻧﻘﻄﺔ ﺍﻟﺘﻘﺎﻱ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ
ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺷﺮﻣﮕﻴﻨﻢ
ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ
ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻳﻲ ﮐﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﻣﻦ ﺍﻗﻴﺎﻧﻮﺳﻲ ﺳﻴﺎﻫﻢ ﺟﻬﻨﺪﻩ ﻭ ﻓﺮﺍﺥ
ﺩﺭﻣﻮﺟﻬﺎ ﻣﻲﮔﺬﺭﻡ ﺑﺎ ﺟﺰﺭ ﻭ ﻣﺪﻡ
ﺩﺭﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﻲ ﻧﻬﻢ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺗﺮﻭﺭ ﺭﺍ
ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ ﺩﺭﻣﻴﺎﻥ ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ ﺷﮕﻔﺖﺁﻭﺭ ﺭﻭﺯ،
ﺑﺮﻣﻴﺨﻴﺰﻡ ﺑﺎ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻧﻴﺎﮐﺎﻧﻢ ﺑﺮﺟﺎ
ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻣﻦ ﺭﺅﻳﺎﻫﺎ ﻭ ﺍﻣﻴﺪﻫﺎﻱ ﺑﺮﺩﮔﺎﻧﻢ.
ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ
ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
نشريه فرهنگي ادبي ندا
Tuesday, January 24, 2012
-میدانستم که بی عشق حتی ابرها نمی گریند -- چند شعر کوتاه - زری اصفهانی

Saturday, January 07, 2012
خیابان خلوت نیمه شب - زری اصفهانی
Friday, November 11, 2011
نمی خواستم غمگین باشم - چند شعر کوتاه - زری اصفهانی

اما غم درختي است که روئيده است
در حياط خانه مان
مثل گلها ی داودی
مثل گنجشگ هاي بام
مثل ستاره ها
و آسمان
که هميشه اينجاست
يا گلدان گل رازقي
وعطر جاودانه اش
خسته ام
خسته تراز کبوتران غروب
که ديگر گرد رهگذران نمي گردند
وبا ازدحام کودکان پرواز نميکنند
برنيمکتي دراين خيابان
به آوازهاي شب گوش ميکنم
درگوش درختاني که به آرامي به خواب ميروند
و نسيمي که به نرمي برگيسوانم ميوزد
کمی پیانو درماه بلند
و ستاره هایی که هوا را آبی کرده اند
وقتی خیابانها نیستند
هیاهوها ، فریادها ورنج ها
ودریاهای خروشان و بی انتها ی مردم
که همدیگر را به سوی مقصدی نامعلوم هل میدهند
وقتی که تاریکی خیمه هایش را
درمیدان های سکوت برپا میکند
زنده میشوم دوباره
با کمی پیانو
ماه بلند
وستاره هایی که هوارا آبی کرده اند
********
Tuesday, October 11, 2011
اندوهگين ترين درخت پائيزي

با هزاران گوشواره طلا
و پیراهنی از نارنج و ماه
چقدر همیشه پائیز را دوست داشته ام
و حس آن غروب را که در اعماق دریا روزی گم خواهد شد
شعر ،پرنده اندوهگینی است
که گاهی دربرابر برگها می نشیند
و آوازی میخواند که گویا خدا خوانده بود
درروزی که در تلاطم تنهایی اش خورشید را آفرید
و دربرابرش به سجده نشست
سگ همسایه شادی کنان می جهد
به دنبال تکه چوبي که صاحبش پرتاب کرده است
و باد آسوده در میان برگها خفته است
باید به پائیز بنگرم
به درخت افرا که النگوهای زردش را تکان میدهد
و درپيراهن نارنجي خيس اش مي رقصد
چون دختران کولي قصه ها
تا شايد فراموش کنم که اندوهگین ترین درخت پائیزی ام
در باران نرم و بیصدای غروب
Thursday, August 18, 2011
اهل بيابانم - چند شعر کوتاه - زري اصفهاني
بوته ها مرا میشناسند
بوته ها یی با گلوی خشک
و من میدانم
که آواز باران سرابی دوردست است
و رویایی درخواب
تا انتهای زمین گذشته ام
درجستجوی یک چشمه
یک درخت
ویا جویباری کوچک
اینک اما میدانم
که جهان سراسر بیابان است
وبوته هایی با گلوی خشک
درجستجوي ستاره ها
به جستجوی ستاره ها رفته بود
مرغی که میخواست آشیانی بسازد
ازرنگ نقره اي خواب هايش
با بالهای خیس اش
دراندیشه آشیانی از رنگ نقره ستاره ها
شايد يکروز
شاید یک روز راز تاریکی ها را دريابيم
راز کلمات سیاه را
اندیشه های سیاه را
شلاق های سیاه را
و گونه های کبود مرطوب د را
و شايد درآنروز
به دستهایی بدل شويم
تنها برای نوازش
Thursday, July 14, 2011
ابديت
یک جرعه آب سرد
و گم میشوم
درلابلای درختان
درسمت راست
دریاست
گسترده چون حریر آبی روشن
پرچین و پر شکن
با طرح بالها ی سپید سیگال ها
و جوجه های کوچک اردک ها
درسمت چپ درختها
و چلچله ها
و گاهگاه گذار دوچرخه ای
کالسکه ای
وهلهله کودکانه ای
خورشید میرود که بیارامد
آنسوی قله های شعله ور ابرها
و ماه میآید
بالا
چون مجمر بخور
ویا کاسه اي بلور
سرشار آب و نور
خورشید
در پشت سر غروب میکند
و روبرو نسیم خنک میوزد
برگیسوان آبی مواج آب
وهیچ چیزرا بیاد نمی آرم
اینجا نه آرزو يي و نه فردا
اینجا نه خاطراتي و نه دیروز
اینجا هرآنچه هست همین است
و من دراین دقیقه که پايانش نيست
دریاست
گم گشته ام ميان درختان


