Tuesday, May 01, 2012

تولد - شعر و تابلوی نقاشی از زری اصفهانی



تولد *
من دربهاربه دنیا آمدم
درسایه سار آن درخت توت قدیمی
درعطر شاخه های شسته ریحان
و بوته های نارس گندم
همزاد من قناری تنهایی بود
که پشت میله های قفس میخواند
نت های یک ترانه از یاد رفته را
گاهی هنوز هم
وقتی میان بوته های ترد علف راه میروم
از پشت یک حصار خیالی
آوازهای آن قناری کوچک را
از دوردست میشنوم
و در قلبم
نت های یک ترانه گمگشته درسکوت
تکرار میشوند

Friday, April 27, 2012

نقاشی از من رودخانه 

Tuesday, April 10, 2012

وقتی که شعر می سرودم و تابلوی خورشید -زری اصفهانی




وقتی که شعر میسرود م
یکباره یا د ابر تاریکی افتادم
که خاطرات جویبارهای آبی
ورودخانه های سبزرا
با خود مرور میکرد
و باز یاد درختی افتادم
که خاطرات یک شکوفه گلرنگ را
درذهن خویش تصویر میکرد
وقتی که شعر میسرودم

یک شمع پشت پنجره ای
خاموش شد
و درپیاده روی خیس

یک رهگذر به زمزمه
آوازی خواند

و
ناگاه
از لابلای برگهای درخت بید
آواز یک پرنده شب خوان فرو چکید
وماه
درپشت تکه ابر سفیدی
گم شد
وقتی که شعر میسرودم
...........

Monday, April 09, 2012

شاید که سنگ باشم - زری اصفهانی




شاید زسنگهای بیابان هایم

و ریگزارهای ساحل یک رود خشک

ویا شاید

ازصخره های بلندم

آنجا که رودخانه ها آغاز میشوند

و لابلای سنگ ها

آهسته و صبور گذر میکنند

شاید که از غبار صحراباشم

که یکروز همراه باد

از دوردست زمان ها رسیده ام !

شاید که گردباد ی

یکشب مرا میان برگ درختی

با خود زکهکشان گمشده ای

آورده است


شاید ولی ستاره تنهایی هستم

افتاده از مدار

و می چرخم

برگرد شهرها و کوچه ها و خیابان ها

درغربت غریب غروبی غمگین


و شاید هم

یک شاعرم

که سرنوشت مرا آسمان

با ابروباد و ماه و شب و جویبار

یک جا نوشته است

و من گاهی

درلابلای برگهای درختان

پنهانم

و گاهی

با باد و ماه و رود سفر میکنم

و یکشب هم

مهتاب از دریچه چشمانم

درمن حلول کرد

وقتی که ماه شدم

و درمیان حریری آبی

بالای شاخه های درختان کاج

غمگین به خواب رفتم

و ازآن پس

همراه یک پرنده بی نام

بر بام خانه ام

در کوچه های خاکی آن شهر دوردست

درخوابهایم

پرواز میکنم

و آواز میخوانم

آری

شاید که سنگ باشم

سنگی که از فراز کوه بلندی

لغزیده است

دردره ای که برف برآن می بارد

و برف برآن می بارد

و برف برآن می بارد

Wednesday, February 29, 2012

گاهی باید گریخت - زری اصفهانی


گاهی باید گریخت
چون سنجابی که از صدای پا ی من میگریزد
و لابلای برگها گم میشود

میروم تا ازصدای هیاهوی جهان
پنهان شوم
درمیان باد سرد دریا
و آفتاب بی رمق شامگاه
هیچ چیزی درجهان ارزش اندوه مرا ندارد
و ارزش جدال های بی ثمر را
در برهوت غوغای جهان
نه گوشی برای شنیدن مانده است
و نه دلی برای دوست داشتن
نه چیزی برای نگریستن

ونه شانه ای برای گریستن

دراین چشم انداز
به هیچ چیز نمی نگرم
مگر غروب
که شوخ و شیدا
شنا میکند
دردریا


بی اعتنا
به همهمه دوردست خیابان
و آدمها

میروم و گم میشوم
درمیان تنهایی ها
تا پنهان شوم از غوغای جهان
چون سنجابی که از صدای پای من میگریزد
و د رلابلای برگها گم میشود

Sunday, February 26, 2012

ایکاش - زری اصفهانی


ایکاش
یک تکه خاک د اشتم
یک گوشه از جهان

تا قلب خویش را
میکاشتم درآن
شاید که بوته یاسی
میروئید

و یا که یک درخت گل ارغوان
ویک پرنده بشادی
پرواز میکرد
از شاخه های آن
و می شکست
دیوار این سکوت زمستان را
با های و هوی وهلهله نو بهار
ایکاش
یک تکه خاک داشتم
یک
گوشه از جهان

Friday, February 24, 2012

فنجانی قهوه در انتهای خیابان


بیا امشب شال و کلاه کنیم
و به کوچه بگریزیم
خش خش کنان در خنکای شب
به جستجوی ستاره های رنگی
درآویزهای یخ برویم
به جستجوی زندگی که می چکد از آسمان
چون گرده شکوفه های هلو
گاهی زندگی یک فنجان قهوه است
در انتهای خیابان کوچک ما
گرمایی خرد
آعوش گشوده درسرمای عظیم جهان
وشعله ای رقصان
درانتهای درخنان پژمرده پائیزی
بیا امشب شال و کلاه کنیم
وبه کوچه بگریزیم
گلبرگهای سپید برف
صدای خش خش گامهایمان برزمین
وفنجانی قهوه درا نتهای خیابان
که سهم کمی هم نیست
درزمانی چنین نا بسامان
وجهانی چنین نا پایدار

Thursday, February 23, 2012

ای شهر من - دکترزری اصفهانی



با این پرنده که آواز میخواند
و دستهای مرا
از حس سبز زمین پر میکند
با این کتان ابر
که چون زورقی سپید
بر آب های معلق
پاروی قوس قز ح را می چرخاند
در باد نرم خیس

با خنده های اطلسی صبح
کز کوه های دور می آید

و بوی یاس های باغهای ترا آورده است
درخاطرم دوباره تو جان میگیری
ای شهر من که پشت درختان پرشکوفه بادام
با جویبارهای کوچک و خندانت
شفاف وشوخ و روستایی و ساده
بالای کوههای گلستان ایستاده ای
و آبشار آفتاب بهاری
برگیسوان مزرعه هایت می تابد
یک صبحدم بسوی تو برمیگردم
با اولین خروس که میخواند خواب آلود
بر پشتبام خانه های قدیمی
با اولین طلوع گل نیلوفر
برروی شانه دیوار
و قطرقطره شبنم فواره های حوض
بربرگهای گل سرخ
آغوش می گشایی میدانم
و من هنوز پر ز وسوسه های درخت و باغ و ابروغروب و شعر
در کوچه های تو پرواز میکنم
و من هنوز همان کودکم که درمسیر مدرسه اش
درراه پردرخت کوچه باغ های تو گم میشد

درجستجوی لانه های پرستوها
درجستجوی حس گمشده شوق و زندگی
یک صبحدم بسوی تو می آیم
با اولین خروس که میخواند خواب آلود
بر پشت بام خانه های قدیمی
با اولین طلوع گل نیلوفر
برروی شانه دیوار

Friday, February 17, 2012

قهو ه خانه - دکترزری اصفهانی


جایی که شب به انتهای افق میرسد
و انتهای سفر
یک قهوه خانه است

درپشت میزهای چرب
و آن درخت های ایستاده به سایه
دیوار ریخته
یک حوض سبز آب
و یک کلاغ تشنه که از راه میرسد
و یک مسافر تنها
با جرعه های تلخ چای

آنجا که زاده میشوم از آغاز"
و دشت در هردو سوی کوه پرا ز خار است
درهردوسوی کوه"

لبخند میزند مسافر و درپشت میز چرب

با جرعه های تلخ چای می اندیشد

آن قهو ه خانه انتهای< راه طی شده> ما بود
آن قهوه خانه ای که خالی و متروک بود"

درپشت میزهای چرب
جز او کسی نبود
جز آن مسافر تنها

ویک کلاغ تشنه
بر
پاشویه شکسته آن حوض آب سبز

Tuesday, February 07, 2012

باد و چشم انداز تهی - زری اصفهانی




باد در دامن شب تاریک پیچید
میخواهم جایی گم شوم
جایی که هیچکس مرا نیابد

وبه میان موج های سبز دریا پرید
پرنده ای اما هیاهو کنان اور ایافت



باد دردامن تیره آسما ن گذشت
میخواهم جایی گم شوم
جایی که هیچکس مرا نیابد
و درمیان تکه ابری سپید نا پدید شد
اما شب طبال های توفان اور ا یافتند

باد دردره بید ها گذشت
و غمگین با خود گفت
میخواهم جایی گم شوم
جایی که هیچکس مرا نیابد
و درزیر صخره های رودخانه ای پنهان شد
اما صبح آهوی تشنه ای اور ا یافت

باد با اندوه تلخش به ساحل بازگشت

و درزیر نم نم باران
زن تنهایی را دید
که خیس و غمگین میگذشت
و می اندیشید
میخواهم جایی گم شوم
جایی که هیچکس مرا نیابد
و با درگیسوان بلند او پنهان گشت
درانتهای غروب
تنها
آرامش آبی بود و چشم اندازی تهی

Friday, January 27, 2012

ﻣـﺎﻳـﺎ ﺁﻧﺠـﻠﻮ- ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ- ترجمه از زری اصفهانی

مایا آنجلو - من برمی خیزم
مایا آنجلو درچهار آوریل 1928در سنت لویی - ایالت میسوری

ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ، ﺑﻪﺩﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪ. ﺩﺭ ﺷﺮﺍﻳﻄﻲ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﻧﮋﺍﺩﭘﺮﺳﺘﻲ ﺣﺎﮐﻢ

ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﺭﮐﺎﻧﺰﺍﺱ ﻧﺰﺩ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﻓﻘﻴﺮﺵ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻳﺎﻓﺖ. ﺩﺭﺳﻦ

١٦ ﺳﺎﻟﮕﻲ ﺑﭽﻪﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺄﻣﻴﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮﺵ ﺑﻪ

ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺁﺷﭙﺰ ﻭﮔﺎﺭﺳﻦ ﻭﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪﮐﺎﺭﮐﺮﺩ. ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺑﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻥ

ﺁﺛﺎﺭ ﺷﮑﺴﭙﻴﺮ ﻭ ﺍﺩﮔﺎﺭ ﺁﻟﻦ ﭘﻮ ﺑﻪﻧﻮﺷﺘﻦ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﻥ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﺷﺪ . ﺍﻭ

ﻳﮏ ﺷﺎﻋﺮ، ﺗﺎﺭﻳﺦﻧﻮﻳﺲ، ﻫﻨﺮﭘﻴﺸﻪ، ﻧﻤﺎﻳﺸﻨﺎﻣﻪﻧﻮﻳﺲ ﻭ ﻓﻌﺎﻝ ﺣﻘﻮﻕ

ﺑﺸﺮ ﺍﺳﺖ. ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﺗﻬﻴﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮﺩﺍﻥ ﻓﻴﻠﻢ ﻣﻲﺑﺎﺷﺪ. ﺍﺯ ﺳﺎﻝ

١٩٨١ ﺍﺳﺘﺎﺩﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭﻳﮏﻓﺎﺭﺳﺖﺩﺭﺷﻤﺎﻝﮐﺎﺭﻭﻟﻴﻨﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ(

ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻲ). ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﻱ ﺍﺳﭙﺎﻧﻴﺎﻳﻲ، ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻲ ﻭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﻱ ﻭ

ﺯﺑﺎﻥ ﻣﻨﻄﻘﺔ ﻏﺮﺏ ﺁﻓﺮﻳﻘﺎ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲﮐﻨﺪ. ﺑﺎ ﻳﮏ ﻣﺒﺎﺭﺯ ﺁﺯﺍﺩﻳﺨﻮﺍﻩ

ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺏ ﺁﻓﺮﻳﻘﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺪﺗﻲ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﻣﺼﺮ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍ ﻥ ﺍﺩﻳﺘﻮﺭ

ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﺔ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻲ ﺯﺑﺎﻥ ﺧﺎﻭﺭﻣﻴﺎﻧﻪ، ﻋﺮﺏ ﺁﺑﺰﺭﻭﺭ، ﮐﺎﺭﻣﻲﮐﺮﺩ.

ﻣﺪﺗﻲ ﻫﻢ ﺩﺭﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻏﻨﺎ ﺑﻪﺗﺪﺭﻳﺲ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻥ

ﻣﺎﺭﺗﻴﻦ ﻟﻮﺗﺮﮐﻴﻨﮓﻭ ﺍﺯﻓﻌﺎﻻﻥﺟﻨﺒﺶﺿﺪﻧﮋﺍﺩﭘﺮﺳﺘﻲ ﺑﻮﺩ.ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﻱ

ﺍﻭ ﺍﺯ ﭘﺮﻓﺮﻭﺷﺘﺮﻳﻦﮐﺘﺎﺑﻬﺎﻱ ﺭﻣﺎﻥ ﻭﺷﻌﺮ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ

ﺟﻤﻠﻪ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﻱ ﻣﺸﻬﻮﺭﺵ ﻣﻲﺗﻮﺍﻥ ﺍﺯ:

ـﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﭘﺮﻧﺪﺓ ﺩﺭﻗﻔﺲ ﺁﻭﺍﺯﻣﻲﺧﻮﺍﻧﺪ

ـ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡـﻣﺠﻤﻮﻋﺔﺷﻌﺮ

ﻓﻘﻂ ﺟﺮﻋﻪﻳﻲ ﺁﺏ ﺧﻨﮏ ﺑﻪﻣﻦ ﺑﺪﻩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻦﮐﻪ ﺑﻤﻴﺮﻡ

ﻫﻤﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﮐﻔﺸﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﺷﻌﺮ ﺯﻳﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﺳﺖ

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ

ﺗﻮ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻪﺯﻳﺮ ﺑﮑﺸﻲ

ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺗﺎﺭﻳﺦ ﭘﺴﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻲ

ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻏﻬﺎﻱ ﮔﺰﻧﺪﻩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺕ

ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺧﺎﮐﻬﺎﻱ ﻫﺮﺯ ﺑﮑﺸﺎﻧﻲ

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻢﭼﻮﻥ ﻏﺒﺎﺭﻱ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﺩ

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ

ﺁﻳﺎ ﺳﺮﻓﺮﺍﺯﻱ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻣﻲﺳﺎﺯﺩ؟

ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﻭ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺍﻱ

ﺯﻳﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮔﺎﻡ ﻣﻲﺯﻧﻢ ﺳﺮﻓﺮﺍﺯﺍﻧﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﮐﻪ

ﭼﺎﻩ ﻧﻔﺘﻲ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ؟

ﻭ ﺩﺭﺍﺗﺎﻗﻢ ﻣﻲﻃﭙﻢ

ﻫﻢﭼﻮﻥ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ

ﺑﺎ ﺍﻣﻮﺍﺟﻲ ﺍﺯ ﻳﻘﻴﻦ

ﻫﻢﭼﻮﻥ ﺍﻣﻴﺪﻱ ﮐﻪ ﻓﻮﺍﺭﻩ ﻣﻲﮐﺸﺪ

ﺑﺎﺯﻫﻢ ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ

ﺁﻳﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻣﺮﺍ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﺒﻴﻨﻲ؟

ﺑﺎ ﺳﺮﻱ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﺑﻪﺯﻣﻴﻦ

ﺩﻭﺧﺘﻪﺷﺪﻩ

ﺑﺎ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﻳﻲ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻫﻢﭼﻮﻥ ﻗﻄﺮﺍﺕ

ﺍﺷﮏ

ﺑﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩﻱ ﻋﻤﻴﻖ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻭ ﺿﻌﻒ؟

ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻌﺎﺻﺮ

ﺁﻳﺎ ﺳﺮﺍﻓﺮﺍﺯﻱ ﻣﻦ ﺗﻮﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲﮐﻨﺪ؟

ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺳﺨﺖ ﻭ ﻧﺎﮔﻮﺍﺭﺍﺳﺖ

ﺯﻳﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲﺧﻨﺪﻡ ﮔﻮﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻌﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﻃﻼ

ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ.

ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺑﻪﻣﻦ ﺷﻠﻴﮏ ﮐﻨﻲ

ﻫﻨﮕﺎﻣﻲﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﻴﺎﻁ ﭘﺸﺖ ﺧﺎﻧﻪﺍﻡ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ

ﻣﻲﮐﺎﻭﻡ

ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﮐﻨﻲ

ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻧﻔﺮﺕ ﺳﺮﺷﺎﺭﺕ ﺑﮑﺸﻲ

ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﻫﻮﺍ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ

ﺁﻳﺎ ﺟﻨﺴﻴﺖ ﻣﻦ ﺗﺮﺍ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﻣﻲﺳﺎﺯﺩ

ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺷﮕﻔﺖﺁﻭﺭﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ

ﺑﺮﻗﺼﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ

ﺩﺭﻧﻘﻄﺔ ﺍﻟﺘﻘﺎﻱ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ

ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺷﺮﻣﮕﻴﻨﻢ

ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ

ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻳﻲ ﮐﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ

ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ

ﻣﻦ ﺍﻗﻴﺎﻧﻮﺳﻲ ﺳﻴﺎﻫﻢ ﺟﻬﻨﺪﻩ ﻭ ﻓﺮﺍﺥ

ﺩﺭﻣﻮﺟﻬﺎ ﻣﻲﮔﺬﺭﻡ ﺑﺎ ﺟﺰﺭ ﻭ ﻣﺪﻡ

ﺩﺭﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﻲ ﻧﻬﻢ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺗﺮﻭﺭ ﺭﺍ

ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ ﺩﺭﻣﻴﺎﻥ ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ ﺷﮕﻔﺖﺁﻭﺭ ﺭﻭﺯ،

ﺑﺮﻣﻴﺨﻴﺰﻡ ﺑﺎ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻧﻴﺎﮐﺎﻧﻢ ﺑﺮﺟﺎ

ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﻣﻦ ﺭﺅﻳﺎﻫﺎ ﻭ ﺍﻣﻴﺪﻫﺎﻱ ﺑﺮﺩﮔﺎﻧﻢ.

ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ

ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ

ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ

نشريه فرهنگي ادبي ندا

ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺩﮐﺘﺮ ﺯﺭﻱ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻲ

Tuesday, January 24, 2012

-میدانستم که بی عشق حتی ابرها نمی گریند -- چند شعر کوتاه - زری اصفهانی



خفته است درمیان کتاب های قطور

خفته است درمیان کتاب های قطور
روح آن پرنده که میتوانست آواز بخواند

و شاخه به شاخه پرکشد
افسوس
خفته است درمیان کتاب های قطور
و دیگر هیچگاه بیدار نخواهد شد

**********
میدانستم که بی عشق
وقتی که آن کبوتر ازکنار گل ارکیده گذشت
دانستم که درآسمان گم میشود
و ابرها پنهانش میکنند

میدانستم که بی عشق
حتی ابرها نمی گریند
و ستاره هاسفر نمی کنند
دشت درکنار آهوان شاد است

و جویباران حلقه به حلقه گرداگرد چمنزاران
و من میدانستم که کبوتران بی عشق
درآسمان های ابری گم میشوند

******
ا
خسته ام از پندارهای شیرین


خسته ام از پندارها ی شیرین
و آنچه که باور نمیکنم
تلخی حقایق
گوارا ترند از پادزهرهای دروغ
بگذار بر حقایق تلخ بگریم
بیش از آنچه بر شادیهای دروغ پای کوبی کنم

Saturday, January 07, 2012

خیابان خلوت نیمه شب - زری اصفهانی



تنها خاطرات می مانند
چند شاخه گل خشک
چند تصویر درقاب های کوچک



ظروف خالی
و اندوهی که بردیوار سایه افکند ه است


زودتر از آنچه می اندیشیم زمان میگذرد
عابران می آیند و میروند
تنها خیابان خلوت نیمه شب
و نسیم سرد دریاست که میماند

Friday, November 11, 2011

نمی خواستم غمگین باشم - چند شعر کوتاه - زری اصفهانی



نميخواستم غمگين باشم

اما غم درختي است که روئيده است

در حياط خانه مان

مثل گلها ی داودی

مثل گنجشگ هاي بام

مثل ستاره ها

و آسمان

که هميشه اينجاست

يا گلدان گل رازقي
وعطر جاودانه اش






**********




خسته ام

خسته تراز کبوتران غروب
که ديگر گرد رهگذران نمي گردند
وبا ازدحام کودکان پرواز نميکنند
برنيمکتي دراين خيابان
به آوازهاي شب گوش ميکنم
درگوش درختاني که به آرامي به خواب ميروند
و نسيمي که به نرمي برگيسوانم ميوزد


**********
کمی پیانو درماه بلند
و ستاره هایی که هوا را آبی کرده اند
وقتی خیابانها نیستند
هیاهوها ، فریادها ورنج ها
ودریاهای خروشان و بی انتها ی مردم
که همدیگر را به سوی مقصدی نامعلوم هل میدهند
وقتی که تاریکی خیمه هایش را
درمیدان های سکوت برپا میکند
زنده میشوم دوباره
با کمی پیانو
ماه بلند
وستاره هایی که هوارا آبی کرده اند
********

Tuesday, October 11, 2011

خسته ام


خسته تراز کبوتران غروب


که ديگر گرد رهگذران نمي گردند


وبا ازدحام کودکان پرواز نميکنند


برنيمکتي دراين خيابان


به آوازهاي شب گوش ميکنم


درگوش درختاني که به آرامي خواب ميروند


و نسيمي به نرمي برگيسوانم ميوزد

اندوهگين ترين درخت پائيزي



باید به درخت افرا بنگرم
با هزاران گوشواره طلا
و پیراهنی از نارنج و ماه

چقدر همیشه پائیز را دوست داشته ام
و حس آن غروب را که در اعماق دریا روزی گم خواهد شد

شعر ،پرنده اندوهگینی است
که گاهی دربرابر برگها می نشیند
و آوازی میخواند که گویا خدا خوانده بود
درروزی که در تلاطم تنهایی اش خورشید را آفرید
و دربرابرش به سجده نشست

سگ همسایه شادی کنان می جهد
به دنبال تکه چوبي که صاحبش پرتاب کرده است

و باد آسوده در میان برگها خفته است

باید به پائیز بنگرم
به درخت افرا که النگوهای زردش را تکان میدهد
و درپيراهن نارنجي خيس اش مي رقصد
چون دختران کولي قصه ها

تا شايد فراموش کنم که اندوهگین ترین درخت پائیزی ام
در باران نرم و بیصدای غروب

Thursday, August 18, 2011

اهل بيابانم - چند شعر کوتاه - زري اصفهاني




اهل بيابانم


اهل بیابانم

بوته ها مرا میشناسند
بوته ها یی با گلوی خشک
و من میدانم

که آواز باران سرابی دوردست است
و رویایی درخواب
تا انتهای زمین گذشته ام
درجستجوی یک چشمه
یک درخت
ویا جویباری کوچک
اینک اما میدانم
که جهان سراسر بیابان است
وبوته هایی با گلوی خشک




*****




درجستجوي ستاره ها
به جستجوی ستاره ها رفته بود
مرغی که میخواست آشیانی بسازد
ازرنگ نقره اي خواب هايش


اما آسمان ابری بود
با بالهای خیس اش

اينک


درگوشه بامی غمگين نشسته است
دراندیشه آشیانی از رنگ نقره ستاره ها

******
شايد يکروز


شاید یک روز راز تاریکی ها را دريابيم
راز کلمات سیاه را
اندیشه های سیاه را
شلاق های سیاه را
و گونه های کبود مرطوب د را
و شايد درآنروز
به دستهایی بدل شويم
تنها برای نوازش

و به کلماتي رنگين چون تر انه هاي بهشت


و انديشه هايي چون برگ هاي درختان

Thursday, July 14, 2011

ابديت


یک جرعه آب سرد
و گم میشوم
درلابلای درختان
درسمت راست
دریاست
گسترده چون حریر آبی روشن
پرچین و پر شکن
با طرح بالها ی سپید سیگال ها
و جوجه های کوچک اردک ها
درسمت چپ درختها
و چلچله ها
و گاهگاه گذار دوچرخه ای
کالسکه ای
وهلهله کودکانه ای
خورشید میرود که بیارامد
آنسوی قله های شعله ور ابرها
و ماه میآید
بالا
چون مجمر بخور
ویا کاسه اي بلور
سرشار آب و نور





انگار انتهای جهان است اینجا
خورشید
در پشت سر غروب میکند
و روبرو نسیم خنک میوزد
برگیسوان آبی مواج آب


اینجا به هیچ چیز نمی اندیشم
وهیچ چیزرا بیاد نمی آرم
اینجا نه آرزو يي و نه فردا
اینجا نه خاطراتي و نه دیروز
اینجا هرآنچه هست همین است
و من دراین دقیقه که پايانش نيست


درهرچه هست فنا میشوم

درسمت راست
دریاست



خورشيد رفته است



و من ...
گم گشته ام ميان درختان

چون آخرين پرنده


چون آخرين شعاع