Thursday, July 14, 2011

ابديت


یک جرعه آب سرد
و گم میشوم
درلابلای درختان
درسمت راست
دریاست
گسترده چون حریر آبی روشن
پرچین و پر شکن
با طرح بالها ی سپید سیگال ها
و جوجه های کوچک اردک ها
درسمت چپ درختها
و چلچله ها
و گاهگاه گذار دوچرخه ای
کالسکه ای
وهلهله کودکانه ای
خورشید میرود که بیارامد
آنسوی قله های شعله ور ابرها
و ماه میآید
بالا
چون مجمر بخور
ویا کاسه اي بلور
سرشار آب و نور





انگار انتهای جهان است اینجا
خورشید
در پشت سر غروب میکند
و روبرو نسیم خنک میوزد
برگیسوان آبی مواج آب


اینجا به هیچ چیز نمی اندیشم
وهیچ چیزرا بیاد نمی آرم
اینجا نه آرزو يي و نه فردا
اینجا نه خاطراتي و نه دیروز
اینجا هرآنچه هست همین است
و من دراین دقیقه که پايانش نيست


درهرچه هست فنا میشوم

درسمت راست
دریاست



خورشيد رفته است



و من ...
گم گشته ام ميان درختان

چون آخرين پرنده


چون آخرين شعاع


Friday, June 17, 2011

يک شاخه گل - چند شعر کوتاه - زري اصفهاني





یک شاخه گل
شاخه گلي را درگلدان می نهم
تا پنجره تنها نماند
چراغي را روشن ميکنم
تا شب تاريکي را فراموش کند
و شعری می نویسم
تا جهان دوباره نو شود
آنگونه که من میخواهم

با نگاه آن ستاره


با نگاه آن ستاره اگر بنگري
جهان کوچک است
کوچکتر از گوي بازي کودکان
گاهی دوست میدارم که پرتابش کنم
بدانسوی دیواری
و یا جایی دوردست
که دیگر نبینمش
و یا کوچکتر از آنی که هست ببينمش

و آنگاه درتنهایی بدان بنگرم

فارغ از زيبايي ها و زشتي هايش

و نوميديها و اميدهايش


تنها از چشم آن ستاره دور
که جهان برایش کوچک است
کوچکتراز گوی بازی کودکان




مرغابی ها آمده اند
مرغابي ها آمده اند
با غازها
با اردک ها وجوجه هایشان
و پرندگان سياه سرخ بال
تنها قوي سپيد است
که به تنهایی می گذرد
و با زیبایی اش دريا را مسخر کرده است




آفتاب
درآفتاب مي نشينم
مثل يک آفتاب پرست خسته

ويا همچون یک گل آفتابگردان
درانتهاي جهان شايد
دوباره سربرگردانم تا غروب را بنگرم




باد
اینک فقط باد میوزد
که سبز و آرام است
و گاهی هم آبیرنگ
وقتی که درمیان موجها
غلت میخورد
و یا بنفش است
وقتی که عطر یاس ها را می آورد
و حتی یک لحظه حس میکنم که زرد رنگ است
وقتی که شاخه های کاج
درزیر نور تکان تکان میخورند
اینجا نشسته ام و هوا آفتابی است
و فقط باد میوزد
که سبز است گاهی
و یا زرد و بنفش و آبی است







کبوترها
کبوترها دسته دسته ميگذرند
با نوک های کوچک صورتی
گرماي پياده رو را برمي چينند
به پاهایشان مینگرم وهراسناک میشوم
اينهمه نازکي جهان
و اينهمه شتاب ؟
چه تلاش شگفتي است زنده بودن
وزیستن برروی چنین ساقهای کوچکی
******

Monday, May 23, 2011

برای نیمای شکنجه شده


داستان تلخ نیما را اینجا بخوانید

دربیابانی که پایانش سرابی بی ثمر شاید
سالها طی شد
سالهایی که نگاه تلخ چشمان تو با خود برد
اینک ای کابوس ، ای رویا
بازهم این چشم های تست
که میان خواب ها ی تلخ پر هذیان من آهسته میگرید
همچو نور اختری در آسمان نیمه شب لرزان
درمیان دره های قیرگون بی نشان ؛ تنها چو می پویم
باز میآیی و من راه غبار آلود رویاهای خود را باز می جویم
کودک اندوهگین من !
این نگاه تلخ پرسش ، سرزنش ، خواهش
این نگاه خسته خاموش
سالهای سال همچون ریسمانی
قلب محزون مرا با خود
به آنسوی جهان دردها برده است
خواب های پرزکابوس مرا با قصه های تلخ آشفته است

آی ای اندوه تاریکی که با من بوده ای هرشب
گه به رویایی ترا دزدیده ام درخواب
تا که لبخندی نشانم برلبانت

چشم های خسته ات را بارها بوسیده ام درخواب
خوب میدانم
مرا از قصه های غصه های تو رهایی نیست
درمیان جاده های سنگلاخ عمر
این نگاه تلخ
خوب میدانم مرا تا انتهای راه بی فرجام خواهد برد
درمیان این بیابانی که پایانش سرابی بی ثمر ، شاید
رهگشای من دریغا غیراز این چشمان غمگین نیست
این نگاه تلخ پرسش ، سرزنش ، خواهش



Tuesday, May 03, 2011

اسب سفید و ماه ابریشمی - دو شعر تازه - زری اصفهانی





درنیمه شب
که قصه ها بخواب رفته اند
وجهان از چرخیدن
درمیان عقربه ها ایستاده است
صدای سم های اسبی سفید را میشنوم
که میآید
گروپ گروپ



از میان مرغزارهای آبی

و ستاره ها و آبشارها ی دور

می آید


با یالهای خیس اش

از شبنم های سرد

و مرا می برد


به آنسوی نومیدی ها ی روز

و سکوت تاریک شب
و مرا می برد


بدور از غوغای ویرانگر این جهان

درنیمه شب

وقتی که جهان خفته است

درسکوت خیابان هایش

صدای سم های اسب سفیدی را میشنوم


که گروپ گروپ می آید







آهای ماه کوچک ابریشمی
وقتی که دردریا غرق شوی
هیچکس برایت نخواهد گریست
هیچکس استخوان های نقره ایت را
از دهان موج ها نخواهد گرفت
هیچکس برای تو در زیر کاج ها
گور کوچکی نخواهد ساخت
از تو تنها دامن مهتابی ات میماند
وابری که درآسمان ها
همیشه خواهد گریست
آی ماه کوچک ابریشمی
مراقب باش

Saturday, March 26, 2011

گل گلفروش - زری اصفهانی




آی ای گل گلفروش
چقدر غمگین اند میناهای سفیدت
و نگاه تاریکت
میخواستم که درمزرعه های سبز ببینم ترا
با گیسوانی رقصان درباد
با تمشک های خنده روئیده برلبانت
و ستاره های شکفته در نگاهت
میخواستم تو مرغ آوازهای بهاری باشی
در بوته های تازه رسته صبح
آنروز که با گام های شتابان دانه ها را میکاشتم
در باغ
و خورشید را خبرمیکردم
اینک اما گلها دردستهای تو میمیرند
و اشک های تو از قلب من فرو می چکند
تو درآنسوی جهان درزیر شاخه های گل می پژمری
و من دراینسوی جهان درزیر آوار آرزوها
آی ای گل گلفروش
جقدر غمگینم ساخته ای
دیگر کدام گل مینارا دوست بدارم؟

Monday, March 07, 2011

شعری برای بهار- زری اصفهانی


یک گل نرگس
و آسمان خم میشود
تا ترا تماشا کند
در جویباری که درآن می نگری
یک گل سنبل
و عطر ترا باد با خود می برد
چون مژده ای که جهان منتظر ش بوده است
یک چشمه
و دخترکی دستهای کوچکش را میگشاید
تا خنده زنان ترا بنوشد

یک ماه
که گام میزند
در سراسر شب
درمیان ابرها و ستاره ها
و آوازی را میخواند
که دریا پاسخش میدهد

با موجهای ریزش
چون زنگوله های خوش صدا
یک گل سرخ
و تمام زینت های دنیا خلاصه تست

ومن که ترا می بینم
دراین غروب که اولین غروب دنیاست
و آخرین آن

******

Wednesday, February 16, 2011

به کناررودخانه برمیگردم -زری اصفهانی


به کنار رودخانه برمیگردم
از سراشیب صخر ه ها
گوش برآواز موجهای ریز ی که میخوانند:
"هیچگاه مرا دیگر نخواهی دید
و میگذرند بی آنکه به پشت سر بنگرند
نه گذشته با خاطرات مرده اش
ونه آینده با افسون انتظارش
جهان همین رودخانه است
درهمین لحظه که میگذرد
و میخواند
مرا هرگز دوبار نخواهی دید

به کناررودخانه برمیگردم

از شیب صخره های گذشته و آینده

Wednesday, February 09, 2011

مثل درختی که برگهایش را می گشاید روبروی صبح - زری اصفهانی

برای تولد پسرم سروده ام
من برای تو شعر میگویم
مثل درختی که برگهایش را می گشاید
روبروی صبح
و با دستهای سبزش
آسمان را نوارش میکند
تو اما برای من پرنده ها را بیدارکن
تا بخوانند روی پل های رنگین کمان
که از سر انگشتان تو
تا ستارگان می رسند
و مرا درحیرت زیبایی ها یت فرو می برند

من برای تو شالی می بافم
از تارهای نرم ابریشم شعر
تو به من گلوبند ی بده
از نت های نقره گیتارت
و رشته های الماس مهربانی هایت
من برای تو شعر میگویم
و تو ......

تنها مرا مادر خطاب کن

Friday, December 24, 2010

جهان همانست که بود - زری اصفهانی


آخرین ستاره هم خاموش شد

شب گذشت

و کودکان روشنایی

از لابلای پرده های تاریک

بازیکنان و پر هیاهو

رسیدند

شب مقدس مومنان به پایان رسید

خداوند متولد شد

و پیرمردی سرخ پوش
از لوله بخاری دیواری گذشت
و بازیچه ها را درخانه های گرم و راحت
تقسیم کرد
و همچنین


ثروت ها و خوشی ها را

دنیا اما هما نست که بود

معدن کاران دوباره به معدن ها برمیگردند

و میمیرند

کارگران به کارخانه ها می روند و پیر وفرتوت میشوند

دررویای یک خانه
یک بخاری دیواری
و کودکانی خوشحال

آه اما نه

خدای متولد شده

در خانه های بزرگ

میماند

درکنار بخاری های زیبای گرم

شب مقدس به پایان رسید

و. من میروم که بخوابم

و با خود زمزمه میکنم

شعر اندوهگین دیگری را

"جهان تغییر نخواهد یافت

میدانم



فردا باز زندانی دیگری اعدام خواهد شد


مبارز دیگر ی به شکنجه گاه خواهد رفت


و گرسنگان بی شماری خواهند مرد


جهان همان است که بود


حتی اگر هرسال
خدایی نو
درجایی متولد شود !

Thursday, December 16, 2010

شب قدسی


شب ابریشم های سیاهش را می تابد

در پیله های تاریکی
و خیمه میزند

برستاره های سپید

که برگیسوان عطر آلود کاج ها


و زنجیره رنگین چراغ ها

فرو می ریزند

گویی که فرشته ها دراعصار از یاد رفته
و زمان های فراموش شده

شمع های خاموش رویاها را برمی افروزند

و کورسوی باورهای کهن را

در قلب آدمیان روشن میکنند


تا باز هم در سکوت شبی قدسی

آن کودک رویا ها متولد شود

و افسانه ها مرگ را شکست دهند

بیهوده است انکار افسانه ها


که آدمیان را نه جاده ها

وراه ها

که افسانه ها بهم می پیوندند

گویی همیشه قصه هایند که زندگی را معنا میکنند

داستان های کهنه

که چون طلسم طلایی خدایان
زنجیره دانه هایشان را

درشب ها و روزها

وفصل ها و سالها

برگرد جهان بافته است

هنوز هم کاج های برفی


با تلالو های رنگین چراغانی میشوند


ودرشبی قدسی


کودکی متولد میشود


تا فرسودگی جهان


و بیهودگی و نومیدی را


انکارکند


هنوزهم افسانه ها زیباترین خاطره های انسان اند

Monday, November 29, 2010

درجستجوی معجزه ها


معجزه ها پیوسته می رویند



از میان شاخه های لرزان



و گیاهان ملول



ناگهان هنوز یک گل سرخ



و پائیز آهسته برمیگردد



با صدای پای یک بلوجی و یا حتی سنجاقکی کوچک



میدانم که فردا آفتاب خواهد شد



و خیابان باز با عابرین شتابزده



زنده میگردد



و یا حتی آسمان ابری



با شکوفه های سپیدی که از درختان آسمانی می بارند



بهاری سرد را تجربه میکند

گاهی حتی شادیهای نیامده را باید



چون دانه های شکر



درفنجان تلخ لحظه ها حل کرد



و باورکرد که کبوتران خاکستری هم



درلحظه پرواز زیبایند



درسکوت نرم نیمه شب



هیچ پرنده ای بیدار نیست



تنها کلمات اند که با بالهای اثیری شان

درجستجوی معجزه ها می چرخند

***


blue jay


پرنده ای آبی رنگ که تصویرش را بالای شعر می بینید



Monday, November 08, 2010

سیگال ها میخوانند - زری اصفهانی


سیگال ها میخوانند

گرچه با صدایی ناهنجار

همچون کلاغان

ولی آفتاب آمده است

و کبوتران را پناه داده است

درحاشیه روشن خیابان

گنجشگ ها شادمانه می چرخند

و حتی زنان هرجایی ا

که درگرمای پیاده رو

فرصتی یافته اند
که سیگاری دود کنند

*******

پائیز میرود

باشتابی که بیهود ه می نماید


آی کجا میروی خانم نارنجی پوش ؟

باپیراهنش از برگها ی مندرس

درلابلای درختان میگذرد

پیش از آنکه پنهان شود

آوازی میخواند

وغمگین به من میگوید

گلدان ها را بدرون ببر


با خود می اندیشم

درختان را هم باید بدرون برد

و پرنده ها و آفتاب ودریا را هم

آسمان را هم باید بدرون برد

*******


دیشب خواب میدیدم که مجازات شده بودم

زیرا که قلبم را به ستاره ها داده بودم

زیرا که پرنده ها را ستوده بودم

زیرا که حصار باغها را شکسته بودم

و برای مجازات مرا

با چند گل شمعدانی

درقله کوهی رها کرده بودند

دیشب خواب میدیدم که در قله کوهی یخی
من و شمعدانی ها ا
تنها بودیم

***********


Thursday, October 21, 2010

وقتیکه بمیرم - فدریکو گارسیا لورکا - ترجمه از زری اصفهانی


وقتیکه بمیرم
مرا با گیتارم به خاک بسپار

درزیر شن ها.

وقتیکه بمیرم
درمیان درختان نارنج
و بوته های نعناع,
وقتیکه بمیرم
اگر دوست داری
مرا درمیان یک باد سنج به خاک بسپار

وقتیکه بمیرم

Saturday, October 02, 2010

اندوه پائیزی





به آرزوها مجال پرواز مده

پا به پای روزها به انتهای پائیز میرسیم

با گورهای تازه

پوشیده درگلهای داوودی

وپرچمها و کلمات


می ایستیم و به احترام خم میشویم


و می اندیشیم


ما نیز روزی خواهیم خفت


درمیان ردیف کاج های یخ زده
و درختان بی برگ
بی هیچ پرچمی و سرودی


پائیز چه زود آمده است امسال

گویی که تابستان هیچ پرنده ای نداشت


که خسته و اندوهگین

بی آنکه آوازی بخواند گذر کرد

آه

صدای استریت کارها رهایم نمی کنند

چون زمزمه دیواری قطورکه فروریزد
ویا زمزمه سکوت که گاهی چنین سنگین است

چگونه زیستیم این چنین درکوچه های بینام

چگونه سخن گفتیم بازبان های گنگ

چگونه خواهیم زیست

باز وباز

دربیگانگی چهره ها و کلمات و سخن ها


گورهای تازه را گلهای داوودی می پوشانند

و ما در پیاده روها برمیگردیم


همچون کبوتران خاکستری خیس

که به آهستگی می گذرند

برروی برگ های فروریخته
ومیروند و باز میگردند
میروند و باز میگردند

Thursday, September 16, 2010

درخاکسپاری فلوریکا


مرگ با خود می برد


صد ا ها را ، قلم ها را ، قلب ها را


مرگ همه آنچه را که باقیمانده است


از دسترس زوال سرزمینی آلوده و گناهکار


از دسترس خیابان ها و گلوله ها


وزندان ها و دارهایش
از دسترس ایمان ها ی کور و بیهوده اش

با خود می برد هرآنچه راکه دیگران نبرد ه اند


مرگ همه چیز را با خود می برد


درکلیسای غمگین شهر


شاعری رومانیایی


درتابوتی خفته است


و کشیشان با اوراد بی پایان
اورا دربر گرفته اند

فرزندانی غمگین

که دیگر از آن او نیستند

دست دردست و گریان دعا میخوانند

چگونه میتوان درزیر انبوه خاک ها آرام خفت

ودیگر به هیچ چیز نیندیشید

در انتها قبرستانی است خالی

که درآن نم نم باران می بارد

و هیچکسی نخواهد بود

تا ترا تسلی دهد

و هیچکسی نخواهد بود که با تو کلمه ای بگوید

و هیچکسی نخواهد بود که شعر ترا گوش کند

و یا داستان ترا بخواند

پنهانت میکنند در تلی از خاک سرد
وکودکی گلبرگ های پریشان را
بر گور فرو می ریزد
ای آنکه رنجهای بسیار بردی

و در انتها در میان سکوتی غم انگیزخفتی

کسی صدای ترا نمیشنود

و تو هیچ صدایی را نمیشنوی

این پایان است

و آنگاه کسی دیگر

در گورستانی دیگر

و زمان میگذرد

زمان میگذرد

مثل چکه های باران که از بالکنی سرازیر میشود

و اندک اندک برسرعابران فرو میریزد

Wednesday, September 01, 2010

Monday, August 30, 2010

ترانه های نومید - زری اصفهانی


درختان تاریکند


پرندگان خاموش


چه میگذرد درباغ


که دیگر آوازی به گوش نمی آید





*********
یک روز

یک روز قلبم را به یک گل میخک پیوند زدم

گیاه معجزه آسایی روئید

و مرا تا به آسمان ها برد


یک روز با کبوتری به گفتگو نشستم


راز پرواز بالهایش را به من گفت

ومن پریدم تا بالای برجی بلند

اینک درتنهایی هایم به زمین می نگرم

با چشمان کبوتری غمگین

که راز پرواز بالهایش را از یاد برده است


*******

بهانه ها

بهانه ها چه بیرنگ شده اند


کلمات


قوانین


خاطرات


وفریادها


شاید این نومیدیست


نومیدی


نومیدی


که زمین تشنه آنرا می نوشد


و نه باران تند تابستان


******
بیابان




زمین بیابان است


بیابان


که هیچ چیزی درآن سبز نمیشود


حتی دانه های اشک


****

زمانی یک درخت بودم


زمانی یک درخت بودم


با برگهایی افشان


رقصان


درزیر قطرات باران


که به چهچه پرنده ای خوش آواز دل خوش میکردم


اینک اما


عابری هستم


گام زنان


درخیابان های بیدرخت


و خیس از قطر ه های باران و اشک


******






Saturday, August 14, 2010

آخرین برگهای خشک - دو شعر تازه از زری اصفهانی




درانتهای کوچه سایه ها از هم جدا میشوند



هرکدام به خیابانی میروند



ودر ازدحام صدا ها گم میشوند

آخرین برگهای خشک را هم باد با خود برده است


تنها رایحه ای مانده است


بربرگهای دفتری خاموش

و جا پای گذشته ای که بیهوده گذشت


زمان زخمهای کهنه ر ا بهبود می بخشد


با داروی تلخ فراموشی


******
از میان گلدان ها



نا گهان از میدان گلدان ها پدیدار شد


خرگوشی هراسان که خود را پنهان کرده بود

گویی خورشید درجستجویش بود


درلابلای گلهای شب بو


و بنفشه ها ی آبی





غروب دوباره اما پنهانش کرد


میان دامنش از بوته های نعناع و ساقه های گل سرخ



































Wednesday, July 14, 2010

از دریا که برمیگردم - چند شعر کوتاه - زری اصفهانی


از دریا که برمیگردم
موجها با من می آیند
سیگال ها
اردک ها
و نیمکت های خالی
از دریا که برمیگردم
غروب با من میآید
با گلهایی بنفش که دردامن خود پنهان کرده است
از دریا که برمیگردم
دریا میماند
تک و تنها

****

به باغ گفتم



به باغ گفتم


بنفشه ها را رها مکن
که به پائیز خواهی رسید
حتی با هزار درخت تناور


*****

یکشب


یک شب ستاره ای را گم کردم
پشت ابری بلند
صبح که بیدار شدم
برروی گل نیلوفری چکیده بود


****
درهمه کوه ها

درهمه کوه ها آهوان گذشتند
بر چشمه های بارانی
درهمه دره ها پونه ها روئیدند
در بستر خیس جویبار ها
درهمه شبها مهتاب ها خواندند
بر حصارهای چوبی باغ
و درهمه جاده ها من گذشتم
حیران
در تماشای رازهای جهان
و تنهایی عظیم انسان

****

عکس از دریاچه انتاریو - تورنتو