Thursday, January 14, 2010

برف برف - برف - زری اصفهانی



زری اصفهانی
Sunday, January 10, 2010

دوشعر کوتاه - زری اصفهانی


هنوز هم مسافرم
شهرها ، منزل گاه های نیمه وقت
خیابان ها ، گذرگاه های کوتاه
ایستگاه ها، آغاز های دوباره
قطار ها که بی سکون میگذرند
ومن چه مسافر غمگینی بوده ام
که مبهوت از پنجره ها به خیابان ها
و کوچه ها
وگذرگاه ها جشم دوخته ام
در کدام نقطه سفر به پایان میرسد
درکدام نقطه گام های من زمینی آشنا را لمس خواهد کرد
کجا خانه ای خواهم یافت
خانه ای که دوستش بدارم

**********
گفتم که دیگر شعر نمی گویم
و سقف آسمان منجمد شد
و ستاره های همگون به خواب رفتند
و ماه با بادهای سر د سفر کرد
و جنگل در پرده های سفید آرام گرفت
و زمزمه جویباری که به آن می اندیشیدم متوقف شد
و پرنده ای دردرون من خاموش شد

گفتم که دیگر شعر نمی گویم
و جهان در انتهای افق به انتها رسید

Thursday, December 17, 2009

WHEM MOON RISES زری اصفهانی


وقتی که ماه
از تپه های برفی طلوع میکند
قلب من از ستاره های تازه
وشاخه های نازک قندیل ها
پرمیشود
قلب من از چراغ های رنگی
و بوی عطر تن کاج ها
پرمیشود
و قلب من د ر خلوتی که هیچکس سراغ ندارد
گیتار کوچک خود را برمیدارد
و درزیر سایه آرام ماه
می نشیند
و آنگاه
دسته دسته کبوترها
از لابلای ابرها
پرمیکشند
و روی شانه های درختان کاج
می نشینند
و قلب من گیتار میزند
گیتار میزند
گیتار میزند
وقتی که ماه
از تپه های برفی طلوع میکند
وقلب من
از بوی عطر تن کاج ها
پرمیشود
وقتی ....
Monday, December 14, 2009

آیا میخواهند خانه مجاهدین را ویران کنند ؟

درزمانی که دانشجو بودم و درایران درخبرها بود که خانه های خارج از محدوده را که خانواده های فقیر با دست خودشان و با چوب وسنگ و لاستیک درست میکردند شهرداری خراب میکرد و دریکی از این حمله های ماموران شهرداری به این خانه ها پسرجوانی از خانواده که خودش با دست خودش آن خانه را طی روزها و ماه ها ساخته بود جلوی بولدوزر شهرداری ایستاد و مقاومت کرد و کشته شد. من هنوز تصویر آن جوان ، آن خانه و آن حادثه را بدرستی بیاد دارم و چقدر برایم افسوس انگیز و دردناک بود درآن دوران
این روزها درخبرها و درمنابع مختلف خواندم که نور المالکی که میشود گفت احمدی نژاد عراق است میخواهد مجاهدین را از شهر اشرف جابه جا کند و ببرد جایی که عرب نی می اندازد یعنی جنوب عراق درجایی که اسمش نقره السلمان است و یا شبیه این و زندان آمریکایی ها بوده است و یعنی شبیه گوانتانا البته ورژن بسیار عقب افتاده و قرون وسطایی آن دربیابانی خشک و بی آب و علف که طبق ترسیماتی که سایت های رژیم و مزدوران همیشه درحال تحقیق آن کرده اند به جز عقرب و مارهای شاخدار و چنین چیزهایی حتی یک علف خشک هم پیدا نمیشود - تا کیلومترها راه یک قطره آب نیست و تنها در 60- 70 کیلومتری آن چادرهای عربها کنار لابد چاه آبی شبیه همان چاهی که یوسف درآن گم شد !دیده میشود
خلاصه دردسرتان ندهم مجاهدین از سال 1365 درحال ساختن قرارگاه اشرف بوده اند هزاران هزار ساعت کار و عرق ریختن و خون دادن بوده است و درختان اکالیپتوس که بوته های کوچکی بوده اند حالا درختان تناوری شده اند . آنها این قرارگاه یا شهر را با خون دل ساختند با آرمان ها و امیدهایی انسانی و برای آینده ای که در چشم انداز داشتند
اشرف خانه آنها ست درهرگوشه اش یادگارهای رفقای از دست رفته شان و نشان از 21 سال رنج و کار آنهاست
آیا امکان دارد که خانه کسی را که خشت خشت آنرا رویهم گذاشته است از او بگیرند و اورا دست بسته به یک زندان آنهم دربد ترین نقطه ای که میشود تصور کرد ببرند؟ آیا میخواهند مجاهدین را به اسیری ببرند ؟
من راستش نمیدانم چه خواهد شد . هیچ پیش بینی یی نمیتوانم بکنم ولی واقعیت اش احتمال دارد که باز درحمله و هجوم به اشرف برای دستگیری وبرای جابه جایی مجاهدین عده ای زخمی و خدای ناکرده کشته شوند و البته اینبار دیگر هیچ ایرادی به مجاهدین نمیشود گرفت که چرا مقاومت کردند و دربرابر سربازان عراقی ایستادند چون هیچ انسانی دربرابر دستگیری و به زندان افتادن و خراب شدن خانه اش به سادگی تسلیم نمیشود - هیچ انسانی حتی اگر سیاسی هم نباشد ومبارز هم نباشد نمی ایستد که اورا دست بسته به زندانی در عمق بیابان ها ببرند - اینبار دیگر هراتفاقی که دراشرف بیفتد مسئولش نورالمالکی و مقامات عراق دردرجه اول و دردرجه دوم آمریکایی های مزخرف بی پرنسیب هستند که هیچ جای دنیا را آسوده نگذاشته اند و هیچ جای دنیا هم روی قول وقرار و امضاء ها و قراردادهایشان نمیشود حساب کرد
تاریخی که برای این جا به جایی اعلام شده است فرداست یعنی روز سه شنبه 15 دسامیر -
من فقط دعا میکنم که اتفاق بدی نیفتد امشب تمام مدت به آن خانه ویران شده درجنوب تهران و جوانی که جلوی بولدوزرها ایستادو کشته شد بودم ومیدانم که کابوس هاتا صبح رهایم نمی کنند -
Thursday, November 26, 2009

A NOVEMBER DAY - زری اصفهانی


با فنجانی چای به ایوان میروم
بدیدار آخرین پرتوهای آفتاب

اینجا دیگر چیزی نیست
تا اندیشه های مرا تاریک کند
تنها نوامبر پیر است
نشسته درآفتاب کمرنگ
خیره بر انبوه برگهای خشک
ودرختان برهنه


گویی که گذرگاه رفتن اش را می نگرد
تا بیابان های برفی درچشم انداز دور

آسمان درخشان است
و برشاخه های درختی که نامش را نمیدانم
چند برگی هنوز زنده است
ویک پرنده که گویی زمان را ازیاد برده است
وبا اوازش آسمان را دلگرم میکند
****
میخواهم شعر ی بنویسم
از آفتاب
و درختان کاج که مایوس نمیشوند
و مرگ را باور نمی کنند

دسته ای سار بالای سرم می چرخند
و بازهای مغرور بدنبالشان
میدانم که باز لانه ای ویران شده است

درآن کوچه ناشناس
از من تنها درخت می پلی برجای ماند
و چند بوته گل یاس
***
فنجان چای تهی گشته است
تاریکی آغاز شده
و آفتاب به سفر رفته است

برمیخیزم
با یک خط شعر برروی دفترم
"جهان تنها گذرگاهی است ازمیان درختان برهنه
و برگهای خشک
تا بیابان های برفی درچشم انداز دور"
Thursday, November 19, 2009

شاید که سنگ باشم -زری اصفهانی


شاید زسنگهای بیابان هایم
و ریگزارهای ساحل یک رود خشک
ویا شاید
ازصخره های بلندم
آنجا که رودخانه ها آغاز میشوند
و لابلای سنگ ها آهسته و صبور گذر میکنند
شاید که از غبار صحراباشم
که یکروز همراه باد
از دوردست زمان ها رسیده ام !
شاید که گردباد ی
یکشب مرا میان برگ درختی
با خود زکهکشان گمشده ای
آورده است

شاید ولی ستاره تنهایی هستم
افتاده از مدار
و می چرخم
برگرد شهرها و کوچه ها و خیابان ها
درغربت غریب غروبی غمگین

و شاید هم
یک شاعرم
که سرنوشت مرا آسمان
با ابروباد و ماه و شب و جویبار
یک جا نوشته است
و من گاهی
درلابلای برگهای درختان
پنهانم
و گاهی
با باد و ماه و رود سفر میکنم

و یکشب هم
مهتاب از دریچه چشمانم
درمن حلول کرد
وقتی که ماه شدم
و درمیان حریری آبی
بالای شاخه های درختان کاج
غمگین به خواب رفتم
و ازآن پس
همراه یک پرنده بی نام
بر بام خانه ام
در کوچه های خاکی آن شهر دوردست
درخوابهایم
پرواز میکنم
و آواز میخوانم

آری
شاید که سنگ باشم
سنگی که از فراز کوه بلندی
لغزیده است
دردره ای که برف برآن می بارد
و برف برآن می بارد
و برف برآن می بارد
........
Tuesday, October 06, 2009

شب رسیده است





حالا شب رسیده است
با سایه های تیره اش برشاخه های کاج
با پرندگانی که بسوی لانه هاشان پرمیکشند
با ابرهایی برنگ بنفش
و پیرزنی که سگ کوچکش را کشان کشان به خانه می برد
و با تنهایی من که گسترده تر ازشب دامنش را می گشاید
نه پرنده ام که به لانه ام بازگردم
نه درختی هستم ایستاده درابهام غروب
نه سگی دارم و نه صاحبی
تنها یم وبیگانه
مثل باد مهاجری که کوچه کوچه و اندوهگین میگذرد
مثل قمری تنهایی که روی آخرین شاخه کاج هنوز میخواند
مثل آبی که زمزمه کنان میرود
بی آنکه بداند به کجا
تنها میدانم
که شب رسیده است
و تنهایی من
گسترده تراز شب است
ومن شاعر ی آواره ام که درمیان با د ودرختان می چرخد