Tuesday, October 06, 2009

شب رسیده است





حالا شب رسیده است
با سایه های تیره اش برشاخه های کاج
با پرندگانی که بسوی لانه هاشان پرمیکشند
با ابرهایی برنگ بنفش
و پیرزنی که سگ کوچکش را کشان کشان به خانه می برد
و با تنهایی من که گسترده تر ازشب دامنش را می گشاید
نه پرنده ام که به لانه ام بازگردم
نه درختی هستم ایستاده درابهام غروب
نه سگی دارم و نه صاحبی
تنها یم وبیگانه
مثل باد مهاجری که کوچه کوچه و اندوهگین میگذرد
مثل قمری تنهایی که روی آخرین شاخه کاج هنوز میخواند
مثل آبی که زمزمه کنان میرود
بی آنکه بداند به کجا
تنها میدانم
که شب رسیده است
و تنهایی من
گسترده تراز شب است
ومن شاعر ی آواره ام که درمیان با د ودرختان می چرخد

Saturday, October 03, 2009

خوشه های ګندم



هنوز درمزارع آفتابی گام میزنم

با خوشه های گندمی

که از نگاه تو دزدیده ام

وبا شاخه های ګل ارغوان

که نا بهنگام

درگلدان های پاییزی

ګل داده اند

و خورشید های غروب را درخود پنهان کرده اند

دیدارت فوجی از چلچله ها ست

که صدای پروازشان

ایوان های صبحگاهی را

به وجد آورده است

و شادی های خفته را

هراسان بیدار کرده است

به تازګی دانه های برف فرو می بارم

برقله های شب

و روان میشوم

درسراشیب دره های صبح
با جویباری از ستاره ها
وزمزمه نیلګون پرندګان نور

Wednesday, September 30, 2009

آواز پسری باهفت قلب - شعرا ز گارسیا لورکا - ترجمه زری اصفهانی


هفت قلب

قلب هایی هستند که من دارم

اما قلب من درمیان آنها نیست


در کوهسار بلند مادر

جایی که من گاهی بدرون باد میدوم

هفت دختر با دستهای دراز

مرا درمیان آینه هاشان دراطراف گرداندند


من راهم را درمیان این جهان آواز خوانده ام

با دهانم و هفت گلبرگ اش

قایق های ارغوانی رنگ من

بدریا افکنده شدند بدون هیچ بادبان و پارویی


من درچشم اندازهایی زندگی کرده ام

که دیگران صاحبانش بودند

ورازهایی را که درگلویم حمل میکردم

وبرمن مجهول بودند

گشوده شدند


در کوهساران بلند ، مادر

جایی که قلب من برروی پژواک هایش افراشته میشود

در کتاب خاطرات یک ستاره

من گاهی به درون بادها میدوم

هفت قلب

قلب هایی هستند که من دارم

اما قلب من میان آنها نیست

Thursday, September 24, 2009

ګاهی که میخواهم شا عر باشم

کوهسار باش

آنجا که عقابان لانه دارند

وچوپانان هی هی کنان میگذرند

خیس باران ها وآوازهای شفاف

سپیده دم باش

و یا نیلوفران صبحدم

تابناک و لبریز از بوسه های ابر

و یا خوشه ای انګور

که آفتاب را درخود تخمیر کرده است

ویا جویباری صاف

که آسمان واژګونه را بردوش می برد

مسافر راه های دور باش

با دست چینی از ستاره ها

و آوازی از پرنده های بی خانمان

باغ داودی های بنفش باش

و یا برګی پاییزی

دردامن باد

تا من به جستجویت بیایم

ګاهی که میخواهم شاعر باشم

Tuesday, September 22, 2009

قصه ابر وګل سرخ



من ګریستم ُ
ګریستم
ګریستم
تا تو روی ساقه بشکفی
من فرو چکیدم از فرازها
قطره قطره خسته درمیان خاکها
تا تو روی شاخه ها فرا شوی
باستاره ها و آسمان دور آشنا شوی
اینک ای تمام اشک های من
درمیان برګهای سبز تو
رسم روزګار غیر از این نبود
من به خاکها فروشوم

تا تو سوی اوجها فرا روی
ای شکفته سرخ ګل
ګرچه قطره قطره من فرو چکیده ام به خاک
تو شکفته ای میان ساقه های سبز
شاد و تابناک
ګرچه من ګریستم ګریستم ګریستم
هرچه را که داشتم
لیک تو ګل امید روزهای نو

خنده زن ! بروی ساقه های سبز خود میان باغ

Tuesday, September 15, 2009

تناقضات

خب دوستان ! من برگشتم سرجایم بعد از مدتی فتور و فتر ت بدلایل مختلف که یکی هم خرابی کامپیوترم و نداشتن یک پروگرم خوب فارسی بود. که خوشبختانه توانستم این یکی معضل را برطرف کنم و صفحه اصلی وبلاگ همچنان مثل سابق متنوع خواهد بود با لینک های انتخابی شامل مقاله ها و بحث ها و اخبار و نوشته های خودم که دراین صفحه یعنی آنسوی شب خواهم نوشت من دراین مدت کم نویسی داشتم بیشتر فکر میکردم . مرحله عجیب و غریب و حساسی است در صحنه سیاسی ایران و هرآنکس که قبایش درهرحدی به سیاست آلوده شده باشد نمیتواند از این صحنه غریب و پر تناقض و درضمن پر حماسه و شور وشوق جدا بماند تاسف بزرگ برای من به عنوان یک تبعید ی بیشتر این است که دورم از صحنه اصلی مبارزه که مسلما داخل ایران است .این دور ی باعث میشود که نشود بدرستی مسایل را دید و قضاوت کرد و جبهه خود را تعیین کرد درایران مردم درصحنه جنگ هستند به معنای واقعی کلمه روزبه روزباید تاکیتک های تازه را بکار بگیرند باید یک جنگ و گریز دایمی را درهمه صحنه ها به پیش ببرند باید همه یا روی پشتبام ها باشند و یا درخیابان ها و یا درزندان ها و پشت در زندان ها و یا درشکنجه گاه ها .اینهمه تلاش و تقلا برای ما که درسکوت کوچه های بیخبر کشورهای غربی به زندگی خود مشغولیم مثل تصاویر فیلم های سینمایی میماند مسلم است که ما از دیدن فیلم های سینمایی هم متاثر میشویم می گرییم و می خندیم و خوشنود و غمگین میشویم ولی همچنان مسلم است که ما خود درصحنه نیستیم نه در حال فرار یم ونه درزندانیم و نه درعزاداری و این است که ما درذهنیت خود زندگی میکنیم درذهنیت خود تحلیل و تفسیر می کنیم و درذهنیت خود انتقاد می کنیم و محکوم می کنیم و شعار میدهیم و این نوع جنبش را رد می کنیم و آن نوعش را تائید میکنیم و به این یکی ایراد میگیریم و حتی گاهی آنکس را هم که درخیابان کشته شده است و به عنوان شهید از او نام می بریم سعی میکنیم که به نوعی از اعتقاد خودش جدایش کنیم و به اعتقاد خودمان اورا بچسبانیم . و البته هم همیشه خودمان را طرفدار مردم ایران می دانیم .مردمی که درخیال ما زندگی میکنند ونه در واقعیت . مردمی که ما میخواهیم آنطور که ما دوستداریم باشند و نه اینگونه که هستند ما با آن مردمی هستیم که ایده آل مایند و طرفدار مایند و نه مردم کوچه وبازاراینها تناقضات ما تبعیدیانی است که سالهای سال از ایران دور بوده ایم .ما درگذشته زندگی میکنیم و فکر میکنیم و همانی هستیم که سالیان سال پیش بوده ایم و میخواهیم که دیگران هم مانند ما باشند و وقتی نیستند بهم می ریزیم و نگران میشویم و آنچه را هم که حتی سالها میخواستیم و آرزو میکردیم والان جلوی چشممان می بینیم که هست و درحال رشد است را رد میکنیم و باز منتظر آن ایده آلی هستیم که میخواستیم و وجود ندارد یعنی هنوز هم نقدر ا گذاشته و به نسیه ای درچشم انداز نا پیدا دل بسته ایمنقد امروز صحنه سیاسی ایران جنبشی است که همه اقشار مردم را دربردارد ولی اصلاح گرا است و رهبرانشان کسانی نیستند که ماقبول داریم ویا داشتیم ، نسیه ما جنبشی انقلابی و زیر ورو کننده است با ارتشی مسلح و برانداز که تنها یک ایده خام است و خارج از صحنهبدنبال آن نسیه ما داریم این نقد را از دست میدهیماینها فکر هایی بود که من داشتم با خودم میکردمجنبشی جدی درایران وجود دار د و روز به روز اقشار بیشتری به آن می پیوندند . جنبشی میلیونی است وملی است یک ظرف بزرگ که همه درآن جا میگیرند .کرد و لر و ترک و فارس و بلوچ شمالی و جنوبی و شرقی و غربی مومن و کافر و مسیحی و یهودی و بهایی و سنی و شیعه روشنفکر و کارگر و دانشگاهی و بازاری .این چیزیست که وجود داردو همه متفق القول اند که واقعی است و ساختگی نیست و از خارج نیامده و دست این قدرت و آن قدرت خارجی درآن نیست .عده ای به رهبران آن انتقاد دارند که خودشان روزی درسر سرکوب بوده اند ولی این رهبران الان درزندان اند و یا درمعرض دستگیری اندما میخواهیم چه بکنیم؟چون با آن رهبران اختلاف داریم و قبولشان نداریم کنار بکشیم؟ خودمان را جدا کنیم ؟ رنگ سبز را تحریم کنیم؟ و فقط نظاره گر صحنه ها باشیم ؟اینها همه فکر هایی بود که من با خودم میکردم . البته هیچ انسانی بتنهایی نمیتواند برای خودش این نمونه معضلات اندیشگی را حل کند ولی حداقل بازکردن صورت مساله و معضل موجود میتواند قدم اول باشدآیا این تناقضات واقعی هستند ؟ یا اینها زاده ذهن من هستند؟ آیا ما ایرانیان خارج از کشور خودمان را از مردم جدا نکرده ایم؟ آیا با همه آنچه درتوانمان هست درکنا رآنها هستیم ؟ آیا اساسا بدلیل اینکه صحنه دردست کسان دیگریست که ما دوستشان نداریم باید دل از سیاست برکند و کنارکشید و رفت سراغ کاردیگری؟ مثلا اگر کارنویسندگی و شاعری و وبلاگ نویسی میکنیم آنرا تعطیل کنیم و دیگر ننویسیم و نگوییم و نسراییم و یا زمینه نوشتن و شعر مان را تغییر دهیم و آنرا غیرسیاسی کنیم ؟ خب اینها همه افکاری بود که من داشنم و هنوز هم البته دارم وهنوز هم فکر میکنم که هستند دیگرانی که به نوعی خودشان را فعال سیاسی میدانند درگیر این اندیشه ها هستندجای ما کجاست ؟کروبی برای شرکت درروز قدس یعنی آخرین جمعه ماه رمضان فرا خوان داده است . حالا هزاران پوستر و اعلامیه درایران دارد پخش میشود باز شور و شوق و حرکت و شعار نویسی و جنب و جوش شروع شده است . مسلم است که دوباره یک راهپیمایی وسیع خواهد بود و مسلم است که درگیری خواهد بود و عده ای کشته میشوندمسلم است که رهبری این جریان دردست اصلاح طلب هاست و فراخوان از طرف آنهاست و شرکت کنندگان هم به اعتبار آنها شرکت خواهند کردعده ای میگویند این حرکت درست نیست چون باز با رهبری یک عده آخوند و اصلاح طلب معتقد به اسلام و با شعارهایی درجهت حفظ نظام است و نباید درآن شرکت کرد وبه تبلیغ برای آن پرداختعده ای میگویند هرچند این فراخوان از طرف معتقدان به همین نظام است و یک روز مذهبی است و شعارها هم خود به خود درچارچوب مذهب و روز قدس خواهد بود ولی با این وجود بدلیل ماهیت این حرکت که درخودش ضدیت با جناح حاکم یعنی خود خامنه ای را دارد و بیشترین شعار بیشک باز مرگ بردیکتاتو ر و احتمالا مرگ برخامنه ای خواهد بود باید این حرکت را تایید کرد و آنرا تبلیغ نمودعده ای میگویند که رادیکال ها و وابستگان به سازمان های سیاسی سرنگونی طلب و رادیکال هم درداخل مردم هستند و آنها از این فرصت برای شعارها ی خودشان استفاده خواهند کرد البته هرچند که آن شعارها فراگیرنیست ولی بتدریج میتواند جانشین شعارهای معمول شودعده ای میگویند اینکه مردم بدنبال کروبی و موسوی هستند بدلیل ضدیت این جناح با خود خامنه ایست و مردم موسوی و کروبی را میخواهند تا زمینه تغییرات اساسی را با آنها شروع کنند و حتی اگر موسوی ویا کروبی به ریاست جمهوری رسیده بودند تازه سرآغاز اعتصابات و تظاهرات بود و جنبش درآن شرایط که زمینه سرکوب کمتر میشد تازه شروع میشدیعنی این حرکت ها تازه آغاز یک ماجرای جدیست وبهمین دلیل باید برای موفقیت آن و جلو بردن آن تلاش کرد که البته نظر خود من به این تحلیل نزدیکتر است .
من دراین مرحله فکر میکنم که جنبش سبز یک آغاز است یک بستر است و یک ظرف .دراین ظرف میشود هرگروهی با هرعقیده ای شرکت کند و در پیشرفت آن تاثیر بگذارد چون این حرکت بسمت هرچه عمیق تر شدن و جدی شدن میرود و مسلما درچشم انداز آن و درروند رشد آن پدیده های تازه تری شکل خواهند گرفت وهر نیرویی میتواند در پروسه ایجا د آن پدیده ها نقش خودش را بازی کند و آنرا بسرانجام بهتر ی برسانداینها بودند مقداری از افکاری که من با خودم داشتم و البته هنوز به سرانجام نرسیده اندتا بعد

توفنجون طلا بودی و افتادی زدستم- زنده یاد ویګن

Monday, September 14, 2009

یک قصه

این قصه با یی میل بدست من رسیده است و نویسنده آن مشخص نیست

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))