Tuesday, May 15, 2012

رفتیم ، تاانتهای درختان- شعر و نقاشی اززری اصفهانی


رفتیم

تا انتهای درختان
و انتهای کوه
برروی صخره خیسی
غمگین و خسته نشستیم
درروبرویمان همه زیبایی ها بودند
آن رود خانه که که از آن عبور میکردیم
آن سنگ ها که فرو می غلطیدند
درزیر گام های ما

و ررهگذران
می گذشتند
و گاهی حتی
لبخند میزدند
گویی که آشنای قدیمی بودند
رفتیم
تا انتهای درختان
ورودخانه
و آن صخره های خیس
و دیگر
پایان راه بود

باید که هرکدام جدا می رفتیم
درراه ها
و فاصله ها
درپیش رو ستاره مغرب بود
و ماه که درتاریکی
مثل شکوفه ای سپید
روی شاخه آبیرنگی
آرام میشکفت


و اینجا دیگر
پایان قصه بود
پایان رودخانه
پایان عشق
و پایان راه

Thursday, May 03, 2012

Tuesday, May 01, 2012

تولد - شعر و تابلوی نقاشی از زری اصفهانی



تولد *
من دربهاربه دنیا آمدم
درسایه سار آن درخت توت قدیمی
درعطر شاخه های شسته ریحان
و بوته های نارس گندم
همزاد من قناری تنهایی بود
که پشت میله های قفس میخواند
نت های یک ترانه از یاد رفته را
گاهی هنوز هم
وقتی میان بوته های ترد علف راه میروم
از پشت یک حصار خیالی
آوازهای آن قناری کوچک را
از دوردست میشنوم
و در قلبم
نت های یک ترانه گمگشته درسکوت
تکرار میشوند

Friday, April 27, 2012

نقاشی از من رودخانه 

Tuesday, April 10, 2012

وقتی که شعر می سرودم و تابلوی خورشید -زری اصفهانی




وقتی که شعر میسرود م
یکباره یا د ابر تاریکی افتادم
که خاطرات جویبارهای آبی
ورودخانه های سبزرا
با خود مرور میکرد
و باز یاد درختی افتادم
که خاطرات یک شکوفه گلرنگ را
درذهن خویش تصویر میکرد
وقتی که شعر میسرودم

یک شمع پشت پنجره ای
خاموش شد
و درپیاده روی خیس

یک رهگذر به زمزمه
آوازی خواند

و
ناگاه
از لابلای برگهای درخت بید
آواز یک پرنده شب خوان فرو چکید
وماه
درپشت تکه ابر سفیدی
گم شد
وقتی که شعر میسرودم
...........